پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - واژه گزينى و رويكرد بومى توليد علم - مهریزی رضا

واژه گزينى و رويكرد بومى توليد علم
مهریزی رضا

- طرح سخن
امروزه كه در جامعه ما بنا به ضرورت و به درستى، بحث توليد علم مطرح شده است، بايد به اين نكته توجه داشت كه نخستين راه براى توليد علم »مفهوم سازى« است. مفهوم‌سازى، يعنى توليد تبيين‌هاى ذهنى و صورت‌هاى انتزاعى، براى توضيح ماده‌اى كه در عالم عين و خارج از ذهن وجود دارد. توليد علم نيز به معنى توليد صورت‌هاى ذهنى است كه پيش‌تر وجود نداشته و ذهن انديشمند آنها را ابداع كرده است. به اين نكته بايد توجه داشت كه در توليد علم كه توليد مفاهيم است، براى اينكه بتوانيم اين مفاهيم را به ديگران انتقال داده، براى نقد، يا استفاده در اختيار جامعه قرار دهيم، چاره‌اى نداريم جز اينكه اين مفاهيم را كه مجردند، به قالب الفاظ درآوريم و جسمانيتى از جنس واژه، بر جان آنان بتنيم.
بدين ترتيب واژه‌هاى علمى و فكرى ساخته مى‌شوند. بنابراين اين نكته را بايد در نظر داشت كه توليد علم، مساوى توليد مفهوم و توليد مفهوم نيز مساوى توليد واژه‌هاى جديد است. در نتيجه توليد علم با توليد واژه و اصطلاح برابر است. باز توجه به اين نكته نيز ضرورى است كه تا انديشمندى واژگان و كلمات جديد يا اصطلاحات جديد ايجاد نكند يا واژگان معمول را در زبان از آن معناى معمول فرا نبرد و آن‌ها را گسترش معنايى نبخشد، نمى‌تواند مدعى باشد كه توليد علم و انديشه كرده است.
به هر تقدير، منظور ما از بيان اين مقدمه كوتاه اين بود كه ما براى توليد علم يا حتى ترجمه علم، جز واژه آفرينى نداريم، بنابراين معرفى و تبيين سازوكارها و امكانات زبان فارسى براى واژه آفرينى و خلق كلمات بكر و اصطلاحات تازه، كارى ضرورى است؛ البته ضرورى‌تر از آن توجه جدى‌تر اصحاب فكر و فهم، به خلق واژه‌هاى تازه است. اگر چه ذكر اين مطلب شايسته است كه خوشبختانه از سويى مترجمان ما در دهه‌هاى اخير، به ويژه پس از انقلاب، توجه، دقت و نيز كوشش خوبى در خلق معادل‌هاى تازه، برابر اصطلاحات غربى انجام دادند؛ ولى متاسفانه از سويى ديگر مولفان ما كه بايد توليدگر علم و انديشه و خالق مفاهيم و واژگان باشند، در اين راه موفق نبودند و تنها برخى اصطلاحات را ساختند؛ براى مثال مرحوم شريعتى، اصطلاح استحمار را كه البته از لحاظ قواعد زبان عربى غلط، ولى با مسماست، ساخت و آن را در كنار استبداد و استعمار به‌كار برد، يا خود وى عبارت جالب »زر و زور، تزوير« را براى نشان دادن اين كه در دورانى اين سه اقنوم تسلط داشتند، ابداع كرد كه مقبول هم افتاد. از ابداعات ديگر اينكه يكى از نويسندگان نيز واژه »كاربانو« را براى نشان دادن ويژگى زنان مدرن، در برابر »كدبانو« كه ويژگى زنان سنتى‌بود، به‌كار برد يا عبارت »زر، زن و ابزار« را براى توصيف تسلط اين سه‌گانه، بر دوران مدرن و نيز واژه »زن زدگى« را ابداع كرد. همچنين واژه »غربزدگى« را احمد فرديد و بعدها جلال آل احمد به‌كار بردند كه مقبول نيز افتاد.
در تاريخ فرهنگ اسلامى نيز مى‌توان از حافظ ياد كرد و معناى خاصى كه او از كلمه »رند« در نظر داشته و بدان بخشيده كه خود موجب برانگيختن بحث‌ها و سخنان زيادى شده است. همچنين مى‌توان از ابن خلدون ياد كرد كه واژه »عصبيت« را كه در زبان عربى معمول بود، گسترش معنى بخشيد و آن را در موردى كه منظور نظرش بود، بكار برد. به گونه‌اى كه تاكنون ده‌ها مقاله و كتاب درباره اينكه منظور او از اين واژه چه بوده، نگاشته شده است.
در تمدن غربى نيز چنين كارهايى به فراوانى يافت مى‌شود؛ به‌ويژه متفكران آلمانى، پيشتاز ساخت كلمات و اصطلاحات تازه هستند و با اين كار خود، زبان آلمانى را به يكى از قوى‌ترين و غنى‌ترين زبان‌هاى زنده و جهان بدل كرده‌اند. اين تلاش كه با كانت آغاز شد، با ظهور هگل به اوج خود رسيد. هگل مدعى بود كه مى‌خواهد به فلسفه، زبان آلمانى بياموزد. پس از هگل نيز فيلسوفان و متفكران آلمانى، پيشتاز خلق كلمات بودند كه پرداختن به آن، خود محتاج مجالى مستقل است؛ البته مى‌توان اين ابتكارات زبانى را شگرد خاصشان براى جلوه‌گر شدن به مثابه متفكرى بزرگ، بزرگ‌تر از آنچه واقعا هستند، تلقى كرد. آخرين ابتكارات زبانى را در زبان آلمانى، نزد هايدگر بايد جست. وى با كلمه »دازاين dasein« انديشه‌هاى بسيارى را مشغول كرد؛ به گونه‌اى كه مقالات متعددى به زبان‌هاى مختلف درباره همين يك واژه نگاشته شده است.
به هر تقدير، منظور ما اين است كه مولفان و نويسندگان ما، به‌ويژه در حوزه فلسفه و جامعه شناسى كه حقيقتا دو پايه اصلى علوم انسانى محسوب مى‌شوند، بايد به خلق واژگان جديد و اصطلاحات بديع جدى‌تر توجه كنيد، زيرا ابتكار زبانى، خود بخشى از تفكر و فرايند انديشه است و نبايد پنداشت كه زبان تنها ابزار و مسيرى براى بيان آن چيزى است كه ما در نظر داريم، بلكه زبان خود مقصد و مقصود است و بايد به عنوان پايه مهم غنا بخشى و عمق دهى به‌انديشه، در جامعه فكرى ما پذيرفته شود و برخوردارى از زبان پيچيده، مبهم، متناقض و پارادوكسيكال كه بتواند حمال ذو وجوه باشد، در دستور كار متفكران ما قرار بگيرد، زيرا عالم وجود عين ذو وجوه بودن، پيچيدگى، تناقض و ابهام است. در ادامه درباره امكانات و سازوكارهاى موجود در زبان فارسى براى واژه آفرينى، مباحثى ارائه مى‌كنيم.

- نگاهى به سازوكارهاى زبان فارسى براى واژه آفرينى:
ظاهراً زبان پنج سازوكار براى واژه آفرينى و واژه سازى در اختيار زبان دارد:
وام گيرى، بسط معنايى، تركيب نحوى، صرف اشتقاقى و جعل واژه جديد.
اكنون با نگاهى گذرا به هر يك از اين سازوكارها، مطلوب خود را مى‌يابيم.

الف. وام گيرى:
اگر در پى هجوم مفاهيم تازه، آن مفاهيم را در قالب الفاظى صورت بندى كنيم كه از درون نظام زبان وام‌پذير در وضعيت موجود به دست نيامده باشد، از سازو كار وام گيرى استفاده كرده ايم. وام گيرى در اين مفهوم، انواعى دارد و مى‌توان آن را، به وام گيرى بيرونى (بيرون از قلمرو زبان وام پذير) و وام گيرى درونى(از درون قلمرو زبان وام پذير) تقسيم كرد؛ همچنين وام گيرى درونى را مى‌توان به وام گيرى تاريخى و وام گيرى جغرافيايى تقسيم كرد.
در زبان فارسى از همه اين راه‌ها براى رفع كمبودهاى واژگانى بهره گيرى شده است.
١. وام گيرى بيرونى: وام گرفتن از زبان‌هايى غير از زبان فارسى، مانند »سرويس« از زبان انگليسى، »استكان« از زبان روسى، »ناموس« از زبان يونانى، »چخماخ« از تركى و بسيارى لغات ديگر از عربى و...
البته بايد به اين نكته مهم هم توجه داشت كه مى‌توان و حتى بهتر است كه واژه‌هاى وام گرفته شده از زبان‌هاى بيگانه را در معنايى غير زبان اصلى به‌كار برد كه ما نيز در زبان فارسى چنين كرده‌ايم؛ براى مثال كلمه انقلاب كه واژه‌اى عربى است، در زبان فارسى در جايى به‌كار مى‌رود كه عرب‌ها در زبان خود از كلمه »الثوره« استفاده مى‌كنند يا »تمدن« كه كلمه‌اى عربى است، در فارسى در جايى به كار مى‌رود كه عرب بدان »الحضاره« مى‌گويد. و بسيارى از كلمات عربى امروز، اين وضع را دارند و در واقع لباس عربيت را از تن درآوردند و جامه فارسى به تن كرده‌اند. اين كار، يعنى فارسى سازى لغات بيگانه، كارى به شدت ضرورى است كه توسط مردم صورت مى‌گيرد؛ اما متاسفانه برخى فضل فروشان، به ويژه در خصوص زبان انگليسى، آن را حمل بر نادانى و اشتباه مى‌كنند؛ حال آنكه اين گونه نيست و آنان از اهميت اين كار و ضرورت وجود آن در هر زبانى غافل‌اند.
البته يكى از كارهاى خوبى كه در قبال واژه‌هاى وام گرفته مى‌توان انجام داد، رفتار با آنها به مثابه يك واژه فارسى‌است؛ براى مثال از كلمه عيب، كلمات عيب پوش و عيب جو مى‌سازيم. با اين روش، بعضى تفننات زبانى نيز مى‌توان شكل مى‌گيرد؛ براى مثال مرحوم قزوينى، اصطلاح »لايتچسبك« را ابداع كرد يا يكى از نويسندگان معاصر، اصطلاح ساكس و مسكوس را از كلمه سكس ساخته و مدعى است كه در دوران مدرن، عشق به سكس فروكاسته شده و ما ديگر عاشق و معشوق نداريم، بلكه ساكس و مسكوس داريم. به هر حال اينها از تفننات است و مى‌تواند، ضمن طنز منظور را بهتر برساند.
٢) وام گيرى درونى: وام گيرى از زبان‌هاى مرده و تاريخى، مثل ارتش و سرهنگ از گذشته‌هاى زبان فارسى يا وام‌گيرى كلمه چرخبال از فارسى تاجيكى. در اينجا به اين مطلب بايد توجه داشت كه متاسفانه از وام گيرى درونى، به ويژه وام گيرى از زبان‌هاى محلى و لهجه‌هاى رايج در كشور پهناورمان، چندان كه بايد استفاده نكرديم در حالى‌كه در آنها ظرفيت زيادى براى كمك به فرايند توليد واژه‌هاى تازه وجود دارد.
ب. بسط معنايى: يعنى براى يك واژه واحد كه معناى واحد يا بيشترى دارد، معنايى جديد وضع كنيم كه فارسى زبانان نيز آن را بپذيرند. در زبان فارسى از اين سازوكار براى رفع كمبودهاى واژگانى كمك گرفته شده است. از جمله نمونه‌هاى رايج آن كلمه »فرمان« است كه در فارسى به معناى دستور دادن است؛ ولى براى غربيلك داخل خودرو هم به كار رفته است. در خصوص بسط معنايى بايد توجه داشت كه اگر چه شمارى از زبان شناسان كشورمان، به آن چندان روى خوش نشان نمى‌دهند و معتقدند كه از رهگذر بسط، معنايى هيچ واژه تازه‌اى بر واژگان زبان افزوده‌شود، بلكه تنها معناى تازه‌اى بر معنا (ها) ى موجود اين يا آن واژه اضافه مى‌گردد كه چه بسا موجب فقر دستگاه واژگان و بروز آشوب و خلل در آن دستگاه نيز بشود. با وجود اين و اگر چه ممكن است اين سخن در خصوص لغات معمول و مرسوم ميان توده‌هاى مردم تا اندازه‌اى درست باشد و نبايد در خصوص اين لغات چندان به اين كار دست يازيد، اما توجه به اين مسئله هم ضرورى است كه بسط معنى يك لغت، به ويژه وضع معانى متناقض و پارادوكسيكال براى يك واژه فكرى و فلسفى كه معناى آن را حاق تر و پيچيده‌تر مى‌كند، امرى است كه نشان‌گر غناى آن زبان براى نشان دادن و بيان واقعيت‌هاى عالم عين است كه معمولا اين واقعيت‌هاى عينى نيز در ذات خود تناقض و درگيرى وجودى و گاه خود ويرانگر دارند و يكى از كارهاى فلاسفه به ويژه فلاسفه پست مدرن، كشف همين تناقضات در عالم عين، به ويژه عالم انسانى است. به همين دليل ابداع واژه و ساختن لغت، يا بسط معنايى آن، يا ريشه شناسى آنها، يكى از اساسى‌ترين كارهاى فيلسوفان است. هگل معتقد بود كه غناى واقعى يك زبان، براى بيان مفاهيم پيچيده فلسفى، با وجود كلماتى كه معانى پارادوكسيكال دارند، ارتباط مستقيم دارد. از جمله اين واژگان در زبان فارسى كه متاسفانه چندان زياد نيستند، واژه »افكندن« است كه هم به معناى ساختن و پى افكندن است و هم به معناى ويران كردن و فرو انداختن كه آقاى محمد ضيمران از آن براى معادل يابى كلمه »deconstruction« كه در فلسفه ژاك دريدا نقش اساسى دارد، استفاده كرده و واژه »شالوده فكنى« را برساخته و معادل آن قرار داده است.
البته در خصوص بسط معنايى پيش‌تر از لغت عصبيت نزد ابن خلدون و رند نزد حافظ ياد كرديم. مطلب ديگرى كه جا دارد آن را در ذيل بسط معنايى قرار دهيم، مسئله تمايز ميان كلماتى است كه ظاهرا معناى واحدى دارند؛ ولى نزد يك متفكر نبايد چنين باشد، بلكه بايد ميان آنها تمايز بنهد؛ براى مثال شكست خوردن و پيروز نشدن، ظاهرا نزد مردم معناى‌يكسانى دارد؛ ولى يك متفكر ميان اين دو تفاوت قايل مى‌شود و معتقد است كه پيروز نشدن يعنى به دست نياوردن چيزى بيش از آنچه داريم، در حالى‌كه شكست خوردن، يعنى از دست دادن همان چيزى كه داشتيم. يا تفاوت نهادن ميان واژگانى چون قهرمان و پهلوان كه قهرمان تنها در ورزش سرآمد است، در حالى‌كه پهلوان، هم در ورزش و هم در اخلاق سرآمدست؛ البته لزوما اين تفاوت نهادن نبايد در ذات اين كلمات باشد، بلكه اين تمايزات زاييده ذهن انديشمند است. اين تمايز نهادن‌ها ميان انديشمندان كشورهاى ديگر، به ويژه در زبان عربى و آلمانى، مرسوم است؛ اما در كشور ما متاسفانه متروك است.
ج. تركيب نحوى: به هم پيوستن دو يا گاهى بيش از دو، تكواژ (به كوچك‌ترين واحد معنى دار زبان تكواژ مى‌گويند) براى تشكيل يك واژه مركب است. در واقع زمانى كه براى آفرينش واژه در تاليف يا معادل يابى در مسير ترجمه، دچار فقر كلمه شديم، از اين روش براى آفرينش واژه بهره مى‌گيريم در اين روش، تكواژهاى معمول زبان را به يك‌ديگر پيوند زده و با ساختار نحوى تازه‌اى ارائه مى‌دهيم؛ مانند گرمخانه، هنر پرور، خوش منظر، زن صفت، بد جنس، زشت ياد و...
از اين سازوكار نيز در تاريخ زبان فارسى براى بيان مفاهيم نو يافته، فراوان استفاده شده است.
د. صرف اشتقاقى: افزودن يك يا چند »وند« به يك تكواژ آزاد است. بايد توجه داشت كه وند، لفظى است كه به تنهايى شأنى ندارد؛ ولى به تكواژ مى‌پيوندد و معناى تازه‌اى به آن مى‌دهد و در بسيارى موارد، مقوله دستورى آن تكواژ را نيز عوض مى‌كند؛ مانند وندهاى »مند، گين، ور، نا، ى، ار، مان، ا« كه به تكواژهايى‌اضافه شدند و به ترتيب واژهاى جديد »دانشمند، غمگين، هنرور، نامرد، خوبى، گفتار، ساختمان، انوش« (ا به معناى نه است و نوش به معناى مرگ يعنى جاودان) را ساختند.
در زبان فارسى از اين سازو كار نيز، همانند تركيب در تمام قرون، براى رفع كمبودهاى واژگانى بهره‌گيرى شده است. استفاده از اشتقاق اين حسن را دارد كه به زايايى و قدرت بارورى زبان مى‌افزايد؛ در حالى‌كه استفاده از سازوكارهاى ديگر، به ويژه وام گيرى، از امكان واژه سازى از درون خود زبان مى‌كاهد. البته بايد توجه داشت كه گاهى مى‌توان در واژه‌هايى، هم از تركيب استفاده كرد و هم از اشتقاق، يعنى هم چند تكواژ را كنار هم آورد و هم از وند استفاده كرد؛ مانند از خود بيگانگى، نفاق جنسيتى، كار نابلد، در به درى فكرى، مسلمان دو رگه بودگى.
ه. جعل واژه جديد بدون توجه به ريشه آن:
يكى ديگر از كارهاى اساسى براى واژه آفرينى، جعل واژه‌ها و اصطلاحات جديد، بى‌توجه به ريشه آن است؛ البته جعل واژه‌هاى جديد مى‌تواند، به بارورى كلام متفكران كمك كند. اين نوع ابتكارات زبانى، خود نقش زيادى در بارورى زبان دارند؛ البته اگر بخواهيم، نمونه بارزى از ساخت لغات را پيش نهيم، بايد به لغات دساتيرى اشاره كنيم كه ابراهيم پور داوود، طى مقاله‌اى كه در مجله ايران امروز در سال ١٣١٩ نوشت، بحث مستوفايى درباره آن كرد. البته ساخت چنين واژگانى فى نفسه، نه تنها اشكالى ندارد، بلكه پسنديده هم هست؛ براى مثال واژه پرونده كه از جمله اين واژگان است، به مراتب بهتر و فارسى‌تر از واژه دوسيه است. اگر چه عده‌اى با اين واژگان مخالف‌اند؛ اما مخالفت آنها وجهى ندارد، زيرا هر كلمه‌اى حتى كلمات اصيل و كهنى كه از زبان فارسى باستان و عهد هخامنشى باقى ماندند، گرچه قديمى‌اند، اما به هر روى آنها نيز از ابتداى آفرينش و خلق زمين و آسمان وجود نداشتند، بلكه آنها نيز در يك زمان خلق و وضع شده‌اند و مقبول افتاده‌اند و چيزى كه خلق شده باشد، مخلوق است و ديگر كهن و معاصر آن تفاوتى‌ندارد.
بايد توجه داشت كه وضع واژه جديد در غرب نيز به صورت گسترده انجام گرفته و مى‌گيرد؛ براى مثال ژاك دريدا فرانسوى، به‌جاى كلمه difference، كلمه differance را به‌كار برده، يعنى به‌جاى e ، a نهاده كه مترجمان فارسى نيز مجبور شده‌اند، به جاى واژه تفاوت كه معادل difference است، واژه تفاوط را معادل differance قرار دهند. مشاهده مى‌كنيم كه ابتكارات زبانى و انجام ابداع در واژگان، يكى از كارهاى اساسى متفكران غربى است كه ما نيز براى تقويت زبان فارسى، بايد به چنين ابتكارات زبانى دست يازيم.
در پايان، ذكر اين مطلب لازم است كه استفاده از مصدر جعلى نيز مى‌تواند تا اندازه‌اى به واژه‌سازى در زبان يارى برساند. مى‌دانيم كه مصدر جعلى لفظى است كه در اصل خود مصدر نباشد، بلكه به آخر كلمه فارسى يا عربى، لفظ »يدن« افزوده باشند؛ مانند آغازيدن، بلعيدن، فهميدن، طلبيدن، جنگيدن، ترسيدن و... اين مصادر كه امروز، بدين شكل به‌كار مى‌روند و موجب كوتاهى كلمه و راحت شدن نحوه اداى آن شده‌اند، در گذشته با مصادر ديگر تركيب يافته و از خود فعلى نداشته‌اند؛ مانند آغاز كردن، بلع كردن، فهم كردن، طلب كردن، جنگ كردن، ترس كردن و.... استفاده از مصدر جعلى اين حسن را دارد كه به كوتاهى كلام و چالاكى بيان كمك مى‌كند؛ ولى از آنجا كه امكان ابهام در آن وجود دارد (مثلا مرد را مرديدن و زن را زنيدن كردن معنايش مبهم است)، بهتر است ضمن استفاده و بكارگيرى آن، احتياط زبانى لازم را نيز به عمل آورد؛ گر چه اگر اين احتياط هم صورت نگيرد، خود فارسى‌زبانان بهترين پالايش‌گر آن خواهند بود.

- سخن پايانى:
به هر روى، مقصود ما از نگارش اين مقاله اين بود كه با توجه به طرح مبحث توليد علم در فضاى فكرى و فرهنگى‌كشور، ضرورت توجه به واژه آفرينى و توليد كلمات بكر و اصطلاحات تازه، بيش از هر زمانى احساس مى‌شود؛ به ويژه مولفان و متفكران ايرانى بايد بيش از پيش، به آفرينش كلمه دست يازند، متأسفانه مولفان و متفكران ما در آفرينش كلمات و اصطلاحات تازه، دچار نوعى ترس و عدم‌اعتماد به نفسى يا حتى كم كارى شديد هستند، به گونه‌اى كه نوجوانان و جوانان، در توليد كلمات تازه، تاكنون موفق تر از متفكران ما عمل كرده‌اند؛ البته شايد سخت‌گيرى بيش از حد استادان زبان فارسى، در اين سستى بى تاثير نبوده باشد؛ اما به هر تقدير، نويسندگان و متفكران بايد شجاعانه و مقتدرانه، به آفرينش واژگان تازه بپردازند، و به اين امر توجه داشته باشند كه اول كلمه و زبان و واژه به وجود آمده و پس از آن، اديبان به تدوين و نگارش دستور و قواعد زبان پرداختند، بنابراين آنچه وظيفه آنان است، توليد اصطلاحات و كلمات بكر است و پس از آن وظيفه اديبان، قانونمند كردن و نگارش قواعد مربوط به آن است. نكته ديگر آنكه در ايران پيش از اسلام، در عصر ساسانى، زبان علم براى ايرانيان، زبان سريانى بوده و پس از اسلام نيز زبان علم، زبان عربى شد و زبان فارسى، بيشتر به عنوان زبان شعر و تعزّل، يا مكتوبات ادارى يا گفت و شنود مردم كوچه و بازار به كار گرفته مى‌شد و آثار مهم فلسفى، علمى و فكرى كم‌تر بدان نگاشته مى‌شد. متأسفانه اگر چه تلاش‌هاى اندكى در برخى برهه‌ها براى تبديل زبان فارسى به زبان علم صورت گرفت، نقش ابن سينا در دانشنامه علايى براى آفرينش واژه‌هاى جديد فارسى، براى مفاهيم فلسفى و نيز بابا افضل كاشانى در آثار فلسفى خود، براى اين‌كار قابل ستايش است، اما اين تلاش‌ها هيچ‌گاه به يك روند غالب و جدى و مورد اتفاق همگان در زبان فارسى تبديل نشد و متاسفانه بسيارى دانشمندان و فيلسوفان با آن همراهى نكردند. كه متاسفانه اين روند تا دوران معاصر نيز ادامه يافته است؛ يعنى در برهه‌اى از تاسيس دارالفنون تا حدود كودتاى بيست و هشت مرداد و اوايل دهه ٣٠ شمسى، زبان علم و عالمان در ايران فرانسه بود و پس از آن، اين زبان آهسته آهسته جاى خود را به زبان انگليسى داد كه تاكنون نيز زبان علم در كشور ما انگليسى است. در واقع با كمال تاسف بايد اذعان داشت كه زبان فارسى در طول تاريخ چند هزار ساله خود، هيچ‌گاه زبان علم، دانش و فلسفه نبوده و اين ضعف انكار ناپذير زبان، فرهنگ و هويت ماست. متاسفانه حتى دستور زبان فارسى هم در هر دوره، متناسب با زبان علم آن دوران نگارش مى‌شد؛ يعنى دوره‌اى متاثر از زبان عربى، دوره‌اى متاثر از زبان فرانسه و امروز هم متاثر از زبان انگليسى، كه حقيقتا اين مسئله جاى شرمگينى و سر شكستگى، براى همه ما، به ويژه براى استادان بى شمار زبان فارسى دارد.
به هر تقدير، چه سريانى، چه عربى، چه فرانسه و چه انگليسى هيچ‌يك از اينها زبان ملى ما نيستند و اگر بخواهيم علم را در كشور خود و ميان توده‌هاى مردم نهادينه كنيم، راهى جز تبديل زبان فارسى به زبان علم و نگارش آثار مهم علمى - فلسفى‌و فكرى بدين زبان نداريم؛ به ويژه اكنون كه بحث توليد علم مطرح است، بايد تمهيداتى انديشيده شود كه تمام علم توليد شده توسط دانشمندان، به زبان فارسى توليد شود و به زبان‌هاى ديگر ترجمه گردد.
سخن ديگر آنكه برخى انديشمندان ما به گونه‌اى رفتار مى‌كنند كه پندارى آنان انگليسى زبان يا عرب زبان‌اند؛ براى مثال وقتى مى‌خواهند درباره فرهنگ سخن بگويند، مى‌گويند فرهنگ كه همان cultuer است و اين واژه به معناى‌كشاورزى نيز هست، پس نتيجه مى‌گيريم كه فرهنگ با كشاورزى ارتباط تنگاتنگ دارد. متاسفانه اين گونه استدلال، به انگليسى زبانان و ساخت زبان انگليسى تعلق دارد؛ نه فارسى زبانان و ساخت زبان فارسى. زيرا فرهنگ در زبان فارسى، به كشاورزى ربطى ندارد و معنا و ريشه آن چيز ديگرى است كه ما بايد آن را ريشه‌شناسى كنيم؛ نه همان استدلالى را كه غربى‌ها كرده‌اند، ما هم از سر تن آسايى تكرار كنيم. بنابراين توجه و ريشه يابى‌واژگان فارسى يا وضع و جعل تفاوت يا تشابه ميان كلمات رايج در زبان، حال چه لغات بيگانه‌اى كه فارسى شده‌اند و چه خود واژگان فارسى، بايد از كارهاى اصلى انديشمندان ايرانى باشد و شايسته است كه كتاب‌هاى متعددى براى ريشه شناسى واژگان فارسى به رشته نگارش درآيد و همگان باور كنند كه ما بايد تنها در ساخت زبان فارسى زندگى كنيم، فكر كنيم، بنويسيم و سرانجام از اين دنيا برويم.
سخن آخر آن‌كه، متفكران ما بايد بكوشند، همان گونه كه هگل و ديگر دانشمندان آلمانى، به زبان خود فكر، فلسفه و علم آموزاندند و از اين رهگذر، فرهنگ، تمدن و وجود خود را اقتدار بخشيدند، ما نيز به زبان فارسى فكر، فلسفه و علم بياموزانيم، زيرا اين كار دو حسن و فايده مهم دارد:
الف. علم در ميان همه توده‌هاى مردم بسط و عمق مى‌گيرد، زيرا اگر علم به زبانى غير زبان مادرى افراد و شهروندان يك جامعه باشد، هيچ‌گاه عمق و ژرفاى لازم را نمى‌يابد و در واقع هيچ‌گاه درونى نمى‌شود و عموميت لازم را كه لازمه پيشرفت علمى يك كشور است، نمى‌يابد.
ب. زبان بخشى از وجود يك ملت و حتى عين وجود يك ملت است. به گفته هايدگر، زبان خانه وجود است، بنابراين اگر ملتى مى‌خواهد، به وجود خود شدت بخشد و آن را بگستراند، چاره‌اى جز تقويت و غنى سازى زبان خود ندارد كه از مهم‌ترين شاخصه‌هاى غناى يك زبان، قدرت آن به تكلم به زبان علم، فلسفه و فكر است. بنابراين اگر مى‌خواهيم به‌وجود خود اشتداد بخشيم و از اين رهگذر نيز كشور و فرهنگ خود را در برابر يورش و تازش زبان‌هاى بيگانه فرهنگ غربى - آمريكايى كه امروز با نام جهانى سازى حيات و وجود ملت‌ها، به ويژه ملت‌هاى كهن را، تهديد مى‌كنند، ايمن سازيم، راهى جز تلاش جدى همگانى و سامانمند، توسط همه اقشار جامعه، اعم از نويسندگان، متفكران و مردم عادى تا مسئولان، براى تقويت و غنى سازى زبان فارسى نداريم.